<
از انقلاب شوراها تا دولت حزبی
«جنبش ماخنو و واپسین کوشش بزرگ برای خودگردانی مردمی در انقلاب روسیه»

"...انقلاب ۱۹۰۵ نخستین تکان بزرگ سیاسی نسل ماخنو بود. در آن سالها موجی از اعتصابها، شورشها و اعتراضهای مردمی سراسر امپراتوری روسیه را فراگرفت. هرچند حکومت تزاری توانست این جنبش را سرکوب کند، اما شکافی ایجاد شد که دیگر هرگز به طور کامل ترمیم نگردید. در همین دوران بود که ماخنو با محافل آنارشیستی آشنا شد. آنارشیسم برای او صرفاً یک نظریه فلسفی نبود؛ پاسخی بود به تجربهای که هر روز در روستاها مشاهده میکرد: سلطه اقلیتی کوچک بر اکثریتی عظیم.... بازداشت و زندانی شدن ماخنو در سالهای بعد، به جای خاموش کردن او، نقش دانشگاهی سیاسی را برایش ایفا کرد. زندان بوتیرکا* که قرار بود محل دفن آرزوهای انقلابی باشد، به مدرسهای برای آموزش سیاسی تبدیل شد. او در آنجا آثار متفکران گوناگون را مطالعه کرد و با زندانیان سیاسی متعددی آشنا شد. در میان این اندیشهها، آموزههای آنارشیستی بیش از همه بر ذهنش تأثیر گذاشتند. او به این نتیجه رسید که رهایی واقعی نه از طریق تصرف دولت، بلکه از طریق از میان بردن ساختارهای سلطه امکانپذیر است..."ادامه
کالبد شکافی قدرت
« پژوهشی در باب دولت، سلطه و افق رهایی انسان »
"...قدرت سیاسی و قدرت اقتصادی از همان آغاز همزاد یکدیگر بودند. ثروت امکان اعمال قدرت را فراهم میکرد و قدرت امکان انباشت بیشتر ثروت را. دولت در واقع نامی است که به تثبیت این چرخه داده شد. اما هیچ سلطهای تنها با زور پایدار نمیماند. برای آنکه فرمانروایی دوام یابد، باید مشروع به نظر برسد. از همین رو نخستین دولتها همواره خود را در هالهای از تقدس میپوشاندند. پادشاهان فرزندان خدایان بودند، امپراتوران سایه خدا بر زمین محسوب میشدند و قوانین بازتاب ارادهای آسمانی معرفی میشدند. قدرت سیاسی برای بقای خود به اسطوره نیاز داشت... تاریخ دولت را نمیتوان از تاریخ روایتهایی که آن را توجیه کردهاند جدا کرد. در دوران جدید، هنگامی که اقتدار مذهبی تضعیف شد، اسطورههای تازهای جای اسطورههای قدیمی را گرفتند. قرارداد اجتماعی یکی از مهمترین این روایتها بود. بر اساس این نظریه، انسانها برای رهایی از هرج ومرج و ناامنی بخشی از آزادی خود را به دولت واگذار کردند. اما این داستان بیش از آنکه شرح یک رخداد تاریخی باشد، توجیهی فلسفی برای اقتداری است که پیشاپیش وجود داشته است..."ادامه

ایرانِ فرسوده، انسانِ محاصره شده
« کالبدشکافیِ زوالِ اختیار در جامعهی زیرِ سلطه »
"... حاکمیت دیکتاتوری جامعه را فقط از نظر سیاسی سرکوب نمیکند؛ بلکه ساختار روانی آن را نیز تغییر میدهد. دیکتاتوری فقط آزادی را محدود نمیکند، بلکه شخصیت تولید میکند! شخصیتِ محتاط ، با اخلاق دوگانه، مزور و دروغگو ، ترس خورده که میخواهد بترساند تا ترس خویش را پنهان دارد! در خیابانهای شهرها ماموریت دارد اقتدار حکومت را با نمایشات تصنعی به هموطنان ساکت خود نشان دهد! در چنین نظمی از پیش طراحی شده، انسان برای بقا یاد میگیرد آنچه میاندیشد نگوید و آنچه میگوید باور نکند. این شکاف میان درون و بیرون، یکی از اصلیترین سرچشمههای بیماری روانیِ جمعی است. فرد در ظاهر مطیع میشود، اما در باطن مملو از خشمِ انباشته میگردد..."ادامه...
.
.
بوئنونتورا دوروتی
« آزادی در میدان نبرد و سرنوشت آنارشیسم انقلابی در اسپانیا »
«ما جهانی نو را در قلبهای خود حمل میکنیم».

"...دوروتی جوان بیش از آنکه یک روشنفکر کتابخانهای باشد، محصول تجربهٔ مستقیم زندگی کارگری بود. او مانند برخی متفکران آنارشیست از راه مطالعهٔ فلسفه وارد سیاست نشد؛ بلکه ابتدا با رنج و بیعدالتی آشنا شد و سپس به دنبال نظریهای گشت که بتواند این واقعیتها را توضیح دهد. بعدها وقتی به جنبش سندیکالیستی و آنارشیستی پیوست، بسیاری از همرزمانش میگفتند که او بیش از هر چیز فرزند کارخانهها و خطوط راهآهن بود.... به همین دلیل در تمام زندگی سیاسیاش، حتی زمانی که به چهرهای مشهور تبدیل شد، هویت اصلی خود را «کارگر» میدانست. او هرگز خود را سیاستمدار حرفهای یا رهبر بالاتر از دیگران معرفی نکرد. ریشهٔ این نگرش را باید در همان سالهای جوانی جستجو کرد؛ سالهایی که در میان صدای چکشها، دود کارخانهها و اعتصابهای سرکوبشده شکل گرفت و شخصیت مردی را ساخت که بعدها به یکی از مشهورترین چهرههای آنارشیسم قرن بیستم تبدیل شد..." ادامه
شکسپیر:
« آن جا که انسان برای نخستین بار خود را بر صحنه دید »

"....اگر شکسپیر امروز زنده بود، به احتمال بسیار زیاد، فقط نمایشنامه نویس صحنه نمیماند؛ او بیدرنگ به سراغ سینما، سریال، رسانههای تعاملی و فناوریهای نو میرفت. شکسپیر ذاتاً نویسندهی «رسانه» بود: او برای مخاطب مینوشت، برای اجرا مینوشت، برای اثرگذاری جمعی مینوشت. در جهان امروز، احتمالاً او هم فیلمنامه مینوشت، هم سریالهای چندفصلی میساخت، هم برای پلتفرمهای استریم (پلتفرم استریم سرویس آنلاینی است که به شما امکان میدهد ویدیو، موسیقی یا بازی را هم زمان با دریافت دادهها - بدون نیاز به دانلود کامل فایل - تماشا یا گوش کنید.) کار میکرد و هم شاید از بازیهای ویدیویی برای روایتهای چندشاخه استفاده میکرد. تصور کنید «هملت» را به شکل یک درام روانشناختی چندفصلی، یا «مکبث» را به شکل یک تریلر سیاسی-دیجیتال، یا «توفان» را در قالب تجربهای واقعیت مجازی. او احتمالاً از هوش مصنوعی نه برای جایگزینی تخیل، بلکه برای گسترش امکانات روایت استفاده میکرد: خلق نسخههای چندپایانی، دیالوگهای تعاملی، یا تئاترهایی که با واکنش مخاطب تغییر میکنند. شکسپیر اگر امروز زنده بود، به جای ترس از تکنولوژی، آن را به صحنهای تازه برای درام انسانی تبدیل میکرد...." ادامه
ایران در عصر خاموشی
« از فرسایش اپوزیسیون تا حکومت وحشت »

"...حکومتهای امنیتی معمولاً از وضعیت جنگی یا بحران خارجی برای تشدید کنترل داخلی استفاده میکنند. جنگ ـ چه واقعی و چه در سطح تهدید دائمی ـ فضای جامعه را به سوی «امنیتی شدن» سوق داده است. در چنین وضعیتی، حکومت میتواند بسیاری از اقدامات خود را با استناد به حفظ ثبات، امنیت ملی یا مقابله با دشمن توجیه کند. بخشی از جامعه نیز، حتی اگر ناراضی باشد، ممکن است در شرایط بحران خارجی از ترس فروپاشی یا ناامنی گسترده، به سکوت روی آورد. به همین دلیل، فضای جنگی برای حکومت فقط یک تهدید نیست؛ گاه فرصتی برای بازسازی کنترل داخلی است. در چنین فضایی، مرز میان مخالف سیاسی، معترض مدنی و «تهدید امنیتی» عملاً از میان میرود و دستگاه امنیتی دست بازتری برای سرکوب پیدا میکند...." ادامه
.
زنان بر لبهٔ آزادی
« روایتی از زنان آنارشیست اروپا و آمریکا؛
از رؤیای رهایی تا نقدِ خویشتن »

"...در نیمه دوم قرن نوزدهم، اروپا در تب انقلاب صنعتی میسوخت و شهرهای بزرگ از کارخانههایی پر شده بود که انسان را به قطعهای از ماشین بدل میکردند. زنان طبقه کارگر که روزها در محیطهای خفه و شبها در خانههای تنگ و فقیرانه زندگی میکردند، نخستین کسانی بودند که تضاد میان آزادی ادعایی تمدن بورژوایی و واقعیت استثمار را با گوشت و پوست لمس کردند. در چنین فضایی، اندیشه آنارشیسم چون نسیمی رهاییبخش در میان کارگران و روشنفکران رادیکال گسترش یافت. اما زنان دریافتند که حتی در بسیاری از جنبشهای سوسیالیستی نیز هنوز نگاه مردسالارانه حضور دارد. از همین جا بود که زنانی چون Louise Michel * در فرانسه و Voltairine de Cleyre * در آمریکا، مبارزه برای رهایی اجتماعی را با مبارزه برای آزادی زن درآمیختند و بنیانهای آنارشوفمینیسم را شکل دادند... در آمریکای شمالی، رشد سریع سرمایهداری صنعتی زمینه پیدایش جنبشهای رادیکال کارگری را فراهم کرد. در ایالات متحده، زنان آنارشیست در اعتصابها، اتحادیهها و جنبش آزادی بیان حضوری پررنگ داشتند. در میان آنان، Emma Goldman * به چهرهای افسانهای تبدیل شد. او سخنرانیهایی پرشور درباره آزادی فردی، عشق آزاد، حقوق کارگران و ضدیت با جنگ ایراد میکرد. اما اهمیت او فقط در فعالیت سیاسی نبود؛ گلدمن مفهوم زن آزاد را دگرگون کرد. او معتقد بود زنی که از نظر اقتصادی و عاطفی وابسته باشد، حتی اگر حق رأی داشته باشد، هنوز برده است...."ادامه
اما گلدمن؛ عصیان یک روح آزاد

"...اما گلدمن با روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان بسیاری آشنا شد. او عاشق ادبیات، تئاتر و موسیقی بود و معتقد بود انقلاب بدون زیبایی و شادی، به زندانی تازه تبدیل میشود. جملهی معروفی که به او نسبت میدهند ــ «اگر نتوانم برقصم، انقلاب تو را نمیخواهم» ــ هرچند دقیقاً به این شکل از او نقل نشده، اما روح اندیشهاش را نشان میدهد. او از انقلابی دفاع میکرد که انسان را از نظر روحی نیز آزاد کند. برای او، زندگی فقط مبارزه نبود؛ انسان باید بتواند عاشق شود، بخندد، هنر خلق کند و آزادانه احساساتش را زندگی کند... او از حقوق زنان دفاع میکرد و باور داشت زن بدون استقلال اقتصادی و آزادی جنسی هرگز واقعاً آزاد نخواهد شد. در دورانی که حتی صحبت از کنترل بارداری تابو بود، او آشکارا دربارهی جسم زن و حق انتخاب سخن میگفت. همین مواضع سبب شد بارها بازداشت و تحقیر شود. اما او عقبنشینی نمیکرد، زیرا معتقد بود جامعه از زنان میخواهد که خاموش، مطیع و وابسته بمانند. گلدمن میخواست این سکوت را بشکند. او باور داشت عشق نباید زندان باشد و ازدواج سنتی اغلب زنان را به مالکیت مردان تبدیل میکند..."ادامه
لوسی پارسونز
« زنی که سکوت را شکست و جهان را از نو نوشت »

"...در مرکز اندیشهٔ سیاسی لوسی پارسونز، نظریهای رادیکال دربارهٔ دولت قرار دارد؛ نظریهای که دولت را نه نهادی بیطرف، نه داور منازعات اجتماعی و نه ابزار بالقوهٔ عدالت، بلکه شکل سازمانیافتهٔ خشونت طبقاتی میفهمد. در نگاه لوسی، دولت چیزی بیش از بازوی اجرایی طبقهٔ مالک نیست؛ نهادی است که از آغاز برای حفاظت از مالکیت، انباشت، انضباط نیروی کار و سرکوب تهیدستان ساخته شده است. او برخلاف اصلاحطلبان سوسیال دموکرات و لیبرال ها، باور نداشت که دولت را میتوان از درون اصلاح کرد یا به خدمت اکثریت درآورد... لوسی پارسونز فقط چهرهای از گذشته نیست؛ او نامی است برای امتناع، برای نافرمانی و برای آن ایمان سرسختانه به این حقیقت که جهان را میتوان از نو ساخت... او فقط نظم موجود را نقد نکرد؛ تخیل خروج از آن را زنده نگه داشت. در جهانی که قدرت میکوشد خود را ابدی، طبیعی و بیبدیل نشان دهد، لوسی یادآور میشود که هر نظمی تاریخی است و هر آنچه تاریخی است، پایانپذیر است. این، جوهر امید رادیکال در اندیشهٔ اوست: امید نه به اصلاح تدریجی آنچه هست، بلکه به امکان ساختن آنچه هنوز نیست. از همین رو، لوسی پارسونز فقط چهرهای از گذشته نیست؛ او نامی است برای امتناع، برای نافرمانی و برای آن ایمان سرسختانه به این حقیقت که جهان را میتوان از نو ساخت…"ادامه