فرهنگ و هنر

دیگران

دیدگاه ها

تاریخ

تماس با ما

بیوگرافی

بایگانی

اندیشه

  

ایرانِ فرسوده، انسانِ محاصره ‌شده

« کالبدشکافیِ زوالِ اختیار در جامعه‌ی زیرِ سلطه »

"... حاکمیت دیکتاتوری جامعه را فقط از نظر سیاسی سرکوب نمی‌کند؛ بلکه ساختار روانی آن را نیز تغییر می‌دهد. دیکتاتوری فقط آزادی را محدود نمی‌کند، بلکه شخصیت تولید می‌کند! شخصیتِ محتاط ، با اخلاق دوگانه، مزور و دروغگو ، ترس ‌خورده که میخواهد بترساند تا ترس خویش را پنهان دارد! در خیابانهای شهرها ماموریت دارد اقتدار حکومت را با نمایشات تصنعی  به هموطنان ساکت خود نشان دهد! در چنین نظمی از پیش طراحی شده، انسان برای بقا یاد می‌گیرد آنچه می‌اندیشد نگوید و آنچه می‌گوید باور نکند. این شکاف میان درون و بیرون، یکی از اصلی‌ترین سرچشمه‌های بیماری روانیِ جمعی است. فرد در ظاهر مطیع می‌شود، اما در باطن مملو از خشمِ انباشته می‌گردد. نتیجه آن است که جامعه نه سالم می‌ماند و نه صادق. دیکتاتوری فقط دهان را نمی‌بندد؛ زبان را آلوده می‌کند و وقتی زبان آلوده شد، گفت‌وگو نیز دیگر ابزار تفاهم نخواهد بود، بلکه به ابزاری برای پنهان‌کاری، ترس و بقا تقلیل می‌یابد... تکرار مکررات نیز از عوامل مهم فرسودگی روانی جامعه است. وقتی بحران‌ها تکرار می‌شوند، وعده‌ها تکرار می‌شوند، شکست‌ها تکرار می‌شوند و حتی اعتراض‌ها نیز تکراری می‌شوند، روان جمعی به نوعی ملال تاریخی دچار می‌شود. این ملال، فقط خستگی نیست؛ نوعی تهی‌شدن از امکان است. انسان احساس می‌کند همه‌چیز پیش‌تر رخ داده و هیچ چیز واقعاً تغییر نمی‌کند..."ادامه...

 

پرودون؛ شورش علیه مالکیت!

« تردید در برابر قدرت، رؤیای نظمی بی‌ سلطه»

"...اگر بخواهیم رساله‌ای عمیق و جامع درباره Pierre-Joseph Proudhon بنویسیم، ناگزیر باید به گستره آثار و فعالیت‌های مطبوعاتی او نیز بپردازیم، زیرا پرودون فقط یک اندیشمند آنارشیست نظری نبود؛ او نویسنده‌ای پرکار، روزنامه‌نگاری جدلی و مداخله‌گری دائمی در فضای عمومی فرانسه قرن نوزدهم بود. اندیشه‌هایش نه در خلأ دانشگاهی، بلکه در دل بحران‌های سیاسی، انقلاب ۱۸۴۸ و کشمکش‌های کارگری شکل گرفت. نوشته‌های او واکنشی زنده به رویدادهای زمانه بودند و به همین دلیل لحن‌شان گاه تند، گاه طعنه‌آمیز و همواره درگیر با واقعیت اجتماعی است…. پس از انتشار «مالکیت چیست؟» و شهرت ناگهانی‌اش، پرودون مجموعه‌ای از آثار را در تداوم همان بحث نوشت، از جمله «نامه‌هایی به بلانکی درباره مالکیت» و «نظریه مالکیت» که در آن کوشید موضع خود را دقیق‌تر کند. او می‌دانست که عبارت «مالکیت دزدی است» به‌سادگی می‌تواند سوءتفاهم ایجاد کند، بنابراین بارها توضیح داد که مقصودش الغای هرگونه تصرف فردی نیست، بلکه نقد مالکیتی است که بر کار دیگران استوار است. این تمایز ظریف، هسته دستگاه اقتصادی او را تشکیل می‌دهد...." ادامه

 

میان رؤیا و واقعیت:

 زندگی و اندیشهٔ اریکو مالاتستا

"... چرخش بزرگ در زندگی او هنگامی رخ داد که راهی ژنو شد و در آنجا با میخائیل باکونین *دیدار کرد. باکونین، غول اندیشهٔ آنارشیسم رادیکال، تنها یک رهبر سیاسی نبود؛ او آموزگاری بود که با روحیات خروشان، اندیشهٔ مالاتستا را شکل داد. اما رابطهٔ آنان به‌هیچ‌وجه رابطهٔ شاگرد و استاد نبود؛ مالاتستا اندکی بعد به یکی از هم‌فکران و همراهان واقعی باکونین تبدیل شد. او به اتحادیه‌های کارگری جوان اروپا پیوست، بیانیه‌ها را ترجمه کرد، جلسات مخفی را سازمان داد، با کارگران مهاجر گفت‌وگو کرد و از نزدیک دریافت که مبارزهٔ واقعی در میان مردم جریان دارد، نه در کتابخانه‌ها... مالاتستا همواره تأکید داشت که خشونت فردی و تروریسم، نه‌فقط از نظر اخلاقی نادرست است، بلکه از نظر استراتژیک نیز جنبش را تضعیف می‌کند. او معتقد بود که حکومت‌ها برای سرکوب آزادی‌خواهان تنها نیاز به یک بهانه دارند و خشونت فردی بهترین خوراک برای دستگاه‌های تبلیغاتی اقتدارطلب است. در برابر این رویکرد، مالاتستا مدل مبارزه‌ای را ترویج می‌کرد که بر سه اصل استوار بود: عمل جمعی، سازمان‌دهی توده‌ای و کنش مستقیمِ بدون خشونت کور...."ادامه

 

 

.

 

 

 .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از سیاستِ فریاد تا فرهنگِ گفت ‌وگو

« بازسازیِ زبان در میانه‌ی بحرانِ هیجانِ جمعی »

"...در هر جامعه، کیفیتِ سیاست نه فقط به میزانِ اختلاف‌ها، بلکه به شیوه‌ی بیانِ اختلاف وابسته است. آنچه یک فضای سیاسی را از وضعیتی سالم به وضعیتی فرساینده فرو می‌کشد، خودِ اختلافِ نظر نیست، بلکه زبانِ مواجهه با اختلاف است. هنگامی که ادبیاتِ سیاسی از استدلال به تحقیر، از نقد به برچسب‌زنی و از گفت‌وگو به فحاشی سقوط کند، در ظاهر هنوز بحث در جریان است، اما در باطن، امکانِ فهمِ متقابل از میان رفته است.... در چنین وضعی، حتی اگر حق با یک‌ سو باشد، زبانِ او چنان آلوده می‌شود که اثرگذاری‌اش را از کف می‌دهد. ادبیاتِ سخیف در سیاست، تنها اخلاق را ویران نمی‌کند؛ ظرفیتِ اقناع را نیز از میان می‌برد. هرچه زبان خشن‌تر شود، توانِ تغییر کمتر می‌شود، حتی اگر نیت اصلاح‌گرایانه باشد. از همین‌رو، مسئله‌ی اصلی پیش از هر چیز «بازسازیِ زبانِ نقد» است، نه صرفاً جا به ‌جاییِ مواضعِ سیاسی!..." ادامه

در سایه آزادی

 جستاری در نسبت انسان، آنارشیسم، شعر و موسیقی
« از رهایی تا آفرینش: بازخوانی امکان انسان در جهان معاصر»

"...اما شعر، تنها ابزار مقاومت نیست؛ بلکه فضایی است برای تجربه آزادی در خالص‌ترین شکل آن. در لحظه‌ای که کلمات از قید معناهای تثبیت‌شده رها می‌شوند، نوعی آزادی زبانی شکل می‌گیرد که می‌تواند به آزادی ذهنی و حتی وجودی بینجامد.... اگر شعر زبان آزادی است، موسیقی خود آزادی است. موسیقی، بدون نیاز به واژه، مستقیماً با احساس و ادراک انسان ارتباط برقرار می‌کند. این ویژگی، آن را به یکی از جهان‌شمول‌ترین اشکال بیان تبدیل کرده است.... در موسیقی، زمان و مکان به گونه‌ای دیگر تجربه می‌شوند. ریتم، ملودی و هارمونی، ساختاری می‌آفرینند که در آن انسان می‌تواند از محدودیت‌های روزمره فراتر رود. این تجربه، نوعی رهایی موقت اما عمیق است؛ رهایی‌ای که می‌تواند تأثیری پایدار بر آگاهی انسان بگذارد...." ادامه

در آستانه گسست تاریخی؛ جنبش نوین ایران

 « بن‌بست قدرت و سرنوشت یک ملت »

"...پیوند زدن جنگ یا درگیری خارجی با «بقای نظام» یکی از خطرناک ‌ترین سناریوهایی است که می‌تواند هم برای مردم ایران و هم برای کل منطقه پیامدهای فاجعه‌بار داشته باشد. در چنین وضعیتی، جان شهروندان به ابزاری در بازی بقا تبدیل می‌شود و هرگونه مخالفت داخلی با برچسب «همراهی با دشمن» سرکوب می‌گردد. این منطق، فضای سیاسی را به‌طور کامل نظامی می‌کند و امکان هر نوع اعتراض مدنی یا گفت‌وگوی اجتماعی را از بین می‌برد. علاوه بر آن، تشدید تنش‌های خارجی می‌تواند فشارهای اقتصادی، تحریم‌ها و انزوای بین‌المللی را افزایش دهد و زندگی روزمره مردم را بیش از پیش به مرز فروپاشی بکشاند.... نگرانی دیگر، شایعات و گزارش‌هایی است که از احتمال وارد کردن نیروها یا عناصر مسلح خارجی برای سرکوب اعتراضات داخلی حکایت دارد. چنین اقدامی، در صورت تحقق، نه‌تنها نقض آشکار حاکمیت ملی و کرامت شهروندان است، بلکه نشان‌دهنده عمق بی‌اعتمادی حاکمیت به نیروهای اجتماعی داخل کشور خواهد بود. استفاده از نیروهای غیربومی یا وابسته به شبکه‌های شبه‌نظامی خارجی، شکاف میان مردم و حاکمیت را به سطحی خطرناک می‌رساند و می‌تواند به خشونت‌های کنترل‌ ناپذیر و چرخه‌ای از انتقام و بی‌ثباتی منجر شود که پیامدهای آن سال‌ها باقی بماند..." ادامه

." ادامه

خودباوری رادیکال

«سفری به جهان ماکس اشتیرنر*»

"....اشتیرنر نه دشمن دیگری است و نه منکر پیوندهای انسانی. او می‌پذیرد که انسان با انسان‌های دیگر زیست می‌کند، همکاری و رابطه برقرار میکند. اما این روابط باید «از آنِ فرد» باشند، نه بر او تحمیل شوند. اشتیرنر اتحاد طبیعی یگانه‌ها را به رسمیت می‌شناسد، اما آن را «اتحاد مالکان» می‌نامد. اتحادی داوطلبانه، زادهٔ نیاز، سود یا دوستی؛ اتحادی که نه قانون ‌گذاری می‌کند و نه از اعضا می‌خواهد به یک کلیت وفادار بمانند. چنین اتحادی فقط تا زمانی دوام دارد که طرفین در آن حضور خود را «مالکیّتِ خود» بدانند. این نگرش دقیقاً نقطه‌ای است که او را از نظریه‌ پردازان سیاسی و متفکران ایدئولوژی زده جدا می‌کند. اشتیرنر هیچ نسخه‌ای برای سازمان اجتماعی نمی‌دهد، هیچ «بهترین دولت»ی طراحی نمی‌کند و حتی به دنبال بهبود نهادها نیست. او کسی نیست که نظامی بنا کند؛ او اندیشمندی است که نظام‌ها را در هم می‌شکند... میراث اشتیرنر برای آنارشیسم یادآوری یک حقیقت ساده است: هیچ آزادی‌ پایدار نیست مگر آنکه فرد در درون خود آزاد باشد. آزادی بیرونی بدون آزادی درونی، به محض ایجاد، دوباره به اسارت می‌انجامد. این اصل، شالوده‌ای است که بسیاری از آنارشیست‌ها بر مبنای آن کوشیدند سیاست را به میدان رهایی، نه سلطه، تبدیل کنند...."ادامه

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محیط زیست

 

لوسی پارسونز

« زنی که سکوت را شکست و جهان را از نو نوشت »

"...در مرکز اندیشهٔ سیاسی لوسی پارسونز، نظریه‌ای رادیکال دربارهٔ دولت قرار دارد؛ نظریه‌ای که دولت را نه نهادی بی‌طرف، نه داور منازعات اجتماعی و نه ابزار بالقوهٔ عدالت، بلکه شکل سازمان‌یافتهٔ خشونت طبقاتی می‌فهمد. در نگاه لوسی، دولت چیزی بیش از بازوی اجرایی طبقهٔ مالک نیست؛ نهادی است که از آغاز برای حفاظت از مالکیت، انباشت، انضباط نیروی کار و سرکوب تهیدستان ساخته شده است. او برخلاف اصلاح‌طلبان سوسیال ‌دموکرات و لیبرال ها، باور نداشت که دولت را می‌توان از درون اصلاح کرد یا به خدمت اکثریت درآورد... لوسی پارسونز فقط چهره‌ای از گذشته نیست؛ او نامی است برای امتناع، برای نافرمانی و برای آن ایمان سرسختانه به این حقیقت که جهان را می‌توان از نو ساخت... او فقط نظم موجود را نقد نکرد؛ تخیل خروج از آن را زنده نگه داشت. در جهانی که قدرت می‌کوشد خود را ابدی، طبیعی و بی‌بدیل نشان دهد، لوسی یادآور می‌شود که هر نظمی تاریخی است و هر آنچه تاریخی است، پایان‌پذیر است. این، جوهر امید رادیکال در اندیشهٔ اوست: امید نه به اصلاح تدریجی آنچه هست، بلکه به امکان ساختن آنچه هنوز نیست. از همین رو، لوسی پارسونز فقط چهره‌ای از گذشته نیست؛ او نامی است برای امتناع، برای نافرمانی و برای آن ایمان سرسختانه به این حقیقت که جهان را می‌توان از نو ساخت"ادامه

هنری دیوید ثورو*

« صدای وجدان فردی در برابر قدرت، صنعت و مدرنیته »

« انسان‌ها به ابزارِ ابزارهای خود تبدیل شده‌اند»

"...او برای زندگی در طبیعت، که در قالب تجربهٔ مشهورش در کنار دریاچهٔ والدن شکل گرفت، صرفاً یک فرار از جامعه نبود، بلکه یک آزمایش فلسفی آگاهانه بود. ثورو در سال ۱۸۴۵ به کلبه‌ای ساده در زمین متعلق به رالف والدو امرسون در نزدیکی دریاچهٔ والدن رفت و حدود دو سال در آنجا زندگی کرد. هدف او این بود که بررسی کند انسان برای زیستن واقعاً به چه مقدار کار، پول و پیچیدگی اجتماعی نیاز دارد. او در این تجربه تلاش کرد هزینه‌های زندگی را به حداقل برساند، خودکفا باشد، غذای ساده تولید کند و از وابستگی به ساختارهای اقتصادی و اجتماعی رایج فاصله بگیرد. نتیجهٔ این تجربه بعدها در کتاب Walden منتشر شد؛ اثری که هم گزارش یک زندگی واقعی است و هم نقدی فلسفی بر تمدن مدرن، مصرف‌گرایی و اتکای بیش از حد انسان به نهادهای بیرونی. ثورو در واقع در جنگل نرفت تا صرفاً «در طبیعت زندگی کند»، بلکه رفت تا نشان دهد چه چیزهایی واقعاً برای زندگی ضروری هستند و چه چیزهایی ساختهٔ نیازهای مصنوعی جامعه‌اند...." ادامه

میان آزادی و معنا

« انسان در آستانه خویش »

"... نقش انسان در پیوند میان عشق، هنر و آنارشیسم، نقشی محوری و تعیین‌کننده است زیرا این مفاهیم بدون حضور آگاهانه و تجربه‌گر انسان معنا نمی‌یابند. انسان نه‌تنها حامل این مفاهیم بلکه خالق و بازتعریف‌کننده آن‌ها در بسترهای تاریخی و فرهنگی گوناگون است. در حوزه روان‌شناسی، انسان موجودی معناجو در نظر گرفته می‌شود که می‌کوشد میان نیازهای درونی و واقعیت‌های بیرونی تعادل برقرار کند. این تلاش، در عشق به‌صورت پیوند با دیگری، در هنر به‌صورت آفرینش، و در آنارشیسم به‌صورت بازاندیشی در نظم اجتماعی نمود پیدا می‌کند. متفکرانی مانند اریک فروم بر این باور بودند که انسان تنها در بستر روابط آزاد و آگاهانه می‌تواند به شکوفایی برسد. از این منظر، انسان همواره در حال ساختن خویش از طریق انتخاب‌ها و تجربه‌هایش است. بنابراین، این مفاهیم بازتابی از وضعیت وجودی انسان نیز هستند. در نهایت، انسان نقطه تلاقی این سه ساحت محسوب می‌شود..." ادامه

فمینیسم و ضدّ فمینیسم در جنبش کارگری

"...در نیمهٔ سدهٔ نوزدهم، هم‌زمان با گسترش سرمایه‌داری صنعتی و شکل‌گیری نخستین سازمان‌های کارگری، زنان در موقعیتی دوگانه قرار داشتند: از یک ‌سو نیروی کاری ارزان و بی‌ثبات و از سوی دیگر موضوع منازعات اخلاقی، حقوقی و فلسفی دربارهٔ «طبیعت» و «نقش» آنان. این دو جایگاه به هم پیوسته بودند. بحث دربارهٔ دستمزد، خانواده، آموزش و حق رأی، همگی در نقطه‌ای به هم می‌ رسیدند که جسم و زندگی زنان را به میدان کشاکش سیاسی بدل می‌کرد... از همین رو، حضور زنان در جنبش کارگری صرفاً حضوری عددی یا نمادین نبود. آنان با خود پرسش‌هایی آوردند که چارچوب‌های جاافتادهٔ در سوسیالیسم را به چالش می‌کشید: آیا رهایی تنها به معنای لغو استثمار اقتصادی است؟ آیا می‌توان برابری را در کارخانه طلب کرد اما آن را در خانه، در روابط عاطفی یا در حق تصمیم‌گیری بر جسم خود نادیده گرفت؟ این پرسش‌ها نه بیرونی، بلکه درونیِ پروژهٔ سوسیالیستی دفن شده است!..." ادامه

آزادگی و تخیل: آنارشیسم فرهنگی و شعر

"...در نهایت، آنچه از دل این پیوند میان آنارشیسم فرهنگی و شعر برمی‌آید، نوعی شیوه بودن است؛ بودنی که در آن انسان نه فرمانروا، نه فرمان ‌بر مطلق، بلکه شرکت ‌کننده‌ای آگاه در بافت پیچیده جهان است. این شیوه بودن، بیش از آن ‌که اعلام شود، باید زیسته شود؛ در زبان، در رابطه در نگاه و در سکوت.... چنین افقی نشان می‌دهد که شعر تنها همراه آنارشیسم فرهنگی نیست، بلکه یکی از خالص ‌ترین صورت‌های تحقق آن است. هر شعر اصیل، جهانی کوچک می‌سازد که در آن سلطه تعلیق شده، صداها امکان حضور یافته‌اند و معنا در حال زایش است. در این جهان‌های کوچک، طرحی از جهانی بزرگ‌ تر و انسانی ‌تر قابل تصور می‌شود؛ جهانی که آزادی در آن نه فریاد، بلکه کیفیتی در نفس کشیدن است!...ادامه